Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

فيلترینگ مجدد

طبق قرار قبلي آدرس جديد به روش عددي انتخاب شد و از اين به بعد آنجا پستهاي جديد را برايتان مهيا ميکنم:

http://pedrambarani2.wordpress.com

منتظر حضور گرمتان هستم!

این پست در پاسخ به یکی از دوستان نگاشته شده است که در قسمت نظرات پست قبلی پرسیده بودند. پرسش ایشان چنین بوده است:

»»

اقا به اين متنت قسم ات ميدام اگه حتي يك دليل منطقي براي نياز به وجود يه ادم غيبي كه فقط اسمش قابل درك كردن هست بگو؟

««

مشکل دقیقا همین جاست که شیعیان چندین نسل است، این مکتب ( در واقع این جنبش ) را به بدترین شکل برداشت کرده اند. از کل این مکتب، فقط یک آدم غیبی که معلوم نیست در آسمان چندم است و این همه سال آنجا چکار میکند، را به من و شما یادآوری کرده اند و کل تصور ما به این ختم می شود که یک روز همه جا را سیاهی می گیرد و یک باره مردی با یک شمشیر و اسب می آید و همه جا را سپید و نورانی می کند. اینجاست پیش خود می گوییم حال اگر او نبود نمی شد؟ حتما باید فردی از آسمان بیاید تا ما را نجات دهد؟ مگر خودمان مرده ایم؟ عده ای نیز در این آشفته بازار، به اسم این مکتب و نام آن مرد، کلاهی از جنس منزلت اجتماعی و سیاسی برای خود فراهم کرده اند و روزگار خلق الله را سیاه! البته باز هم این گروه به آن حجتیه ای ها ( که با کارهایی از قبیل صیغه محرمیت اشتباه خواندن شان در جهت تعجیل ظهور امام شان تلاش می کردند) شرف دارند.

عده ای دیگر هم هستند که بر همه نیکی ها و بعضا ژرف اندیشی های مکاتب سنتی خود چشم فرو بسته اند و احساس می کنند که می توانند با برخی اصطلاحاتی که از چند کتاب یاد گرفته اند، نسخه کل بشریت را بپیچند و بگویند از اول هر که هر چه گفته دروغ و یا برای منافع شخصی اش بوده و هر چه این چند تا مولف اروپایی و مبلّغین «ایسم» ها به هم وصله و پینه کرده اند، وحی منزل و عین سعادت و موفقیت بشریت در تمامی اعصار است.  هر کسی هم از این اصول عدول کند و تئوری و نظر متفاوتی را ارائه دهد، بدون مرور و تعمّق بر آن نظرات، حکم تحجّر را صادرکرده  و بر چسب امّل بودن را بر پیشانی آن مدعی بیچاره می چسبانند. اینها می گویند از اول هم هیچ چیزی نبوده و همه اینها دکّانی بوده و منبع کسب درآمد برای عده ای! ( البته تاکنون کم دکّانی هم برای برخی نبوده است اما این دلیلی بر رد اصالت یک مکتب و حقیقت امر نمی شود )

بنده هم می گویم که از افسانه سازی ها و برخی شاخ وبرگ دادن های بی اساس و خالی از فایده، باید دوری جست و همین طور می گویم نباید با این مکتب به گونه ای برخورد کرد که عده ای سوء استفاده کنند و از نادانی ملت برای خود حساب بانکی نجومی بسازند. من می گویم بیایید دوباره و این بار هوشیارانه با موضوع برخورد کنیم و قیاس کنیم که این مکتب و جنبش چقدر می تواند مفید و پیشرو باشد.

حال که آن نگاه های رایج و از نظر بنده باطل را مردود دانستیم، به نگرشی درست و مفید می پردازیم و پاسخ آن دوست که چرا باید منتظر باشیم و چرا باید مهدی وجود داشته باشد، را خواهیم گفت:

نماد

مهدی کیست؟ مهدی فردی است که نماد هدایت است. نماد تکیه بر اصول یگانه پرستی! نماد باور بر معاد و رعایت حقوق سایر مخلوقات! نماد مبارزه با زورگویان و ناعدالتی ها! نماد مبارزه با جاهلان! نماد مبارزه با جاهلان! این مبارزه با جهل مخلص تمامی این گفتارهاست.  متضاد جهل و جهالت را علم ندانید، بلکه متضاد آن را باید هدایت دانست. مهدی مخالف جهالت است، چون همان طور که از نامش پیدا است مهدی است، مهدی نمی تواند طرفدار جهل باشد پس هر که می گوید سرباز و یار مهدی است اما ترویج جهل و تاریکی می کند یا سخنانی جاهلانه بر زبان جاری می کند، دروغگوست و با مهدی هیچ نسبت و ارتباطی ندارد! مهدی نماد ایستادن در برابر ندانستن ها و خود را به ندانستن زدن ها است. همیشه هر جنبش و مکتبی دارای یک رهبر و نماد است. نماد این جنبش و رهبر این مکتب نیز مهدی است.

نکته ی بسیار مهمی را باید یادآوری کنم زیرا که تاکنون از دید شیعیان پنهان مانده است. معنای مهدی چیست؟ هدایت شده و ارشاد شده! تا به الان اکثر ما فکر می کردیم که مهدی هدایتگر است اما معنی اش که این را نمی گوید. این یک نکته ی مهم است که مهدی نماد هدایت یافتگی است و نه نماد هدایتگری! یعنی وظیفه هدایت ما بر عهده ی خودمان است، قرار نیست که کسی ما را دوباره هدایت کند، هر کس باید خود مهدی شود یعنی با استفاده از ابزارهای هدایتی که در طول اعصار گذشته به وی ارث رسیده است، هدایت را با مجاهدتی بی پایان به کف آرد. شاید بگویید این تعریف بدان معناست که دین را از حالت اجتماعی به فردی بکشاند. اما این چنین نیست زیرا که کسی که هدایت یافته باشد و ایمانش در حد بالایی باشد هرگز نمی پذیرد که در اطرافش و در میان دوستان و آشنایان و حتی غریبه ها شاهد حضور باطل باشد در حالیکه خود طعم شیرین حق را چشیده است. کسی که با حق باشد ناگزیر است که در جهت نابودی باطل به پا خیزد وگرنه حقی که به حضور و بقای باطل رضایت داشته باشد، اصلا از اول حق نبوده است. پس هدایت دو فاز دارد: هدایت یافتگی و هدایت گری! اما باز هم تاکید دارم که هر کسی وظیفه ی هدایت خود را دارد و انفعال در جستجوی حقیقت به بهانه عدم حضور مهدی موعود یک خیانت به وی محسوب می شود.

ایده آل هدایت یافتگی

حال شاید این سوال مطرح شود با این حساب اگر قرار است هدایت ما بر عهده ی خودمان باشد و مهدی موعود هدایتگر نیست ( که البته گفتیم هر کسی هدایت یافته باشد، هدایتگر هم مجبور است باشد )، پس چرا اصلا نیازی به وجود وی هست؟ همیشه برای بنا کردن یک مکتب و ایدئولوژی و حتی ساختن یک موتور، باید یک ایده آل در نظر گرفت. برای مثال وقتی میخواهند یک سیکل طراحی شده را بسنجند که چقدر کارایی و بازده دارد، آن را با سیکل کارنو قیاس می کنند و در واقع سیکل کارنو معیار و مبدا مختصات ماست، تا بر مبنای آن ببینیم در کجا واقع شده ایم. در مورد مهدی موعود و به طور کلی بحث امامت، وجود این افراد حکم معیار و ایده ال های ما هستند. آنجا که نام مهدی را گفتم و بر معنی آن ( هدایت یافته ) تاکید کردم، قصد داشتم بدینجا برسم که در واقع مهدی ایده آلی از هدایت یافتگی ماست و ما او را به عنوان ایده آل هدایت یافتگی برای خود فرض می کنیم و نسبت به آن خود را می سنجیم. در واقع ظهور مهدی به معنای ظهور تمامی ارزش های ناب و با تمامی جزئیات و دقت نظرات موجود در آن ارزشهاست، تا ما ببینیم کجای این قصه هدایت قرار گرفته ایم و به عبارت صحیح تر چقدر هدایت یافته ایم. اینجاست که حدیث ثقلین معنا پیدا می کند، قرآن یک اصل است که در تمامی اعصار وسیله ای برای هدایت است و گزاره های مطلق آن تاریخ مصرف ندارند و در واقع ایده آل مطلق است و باید همه چیز را بر اساس اصول آن سنجش کرد. اما در بستر تاریخ و در شرایط مختلف تفاوت هایی در فروع دین ایجاد می شود که اینجاست حضور امامان و مهدی های هر زمان، ایده آل های آن زمان را خواهند ساخت تا آدمی در هر زمان نیز یک ایده آل متناسب با آن زمان را داشته باشد. یک عصری ( زمان باقر و صادق ) ایده آل هدایت یافتگی حضور در مناظره های علمی بود، عصری دیگر ( زمان حسین ) ایده آل در مبارزه علنی با حاکم جور بود. شاید در زمان حسین، فردی به تفسیر قرآن بپردازد، بهر حال این کاری است پسندیده و همیشه علم اندوزی  مورد تایید بوده اما ایده آل می گوید در کنار استخراج حکمت های قرآنی، شرط هدایت یافتگی اقتضا می کند که حق مظلوم را از ظالم بستانی. حال اگر کسی فقط به تفسیر اهتمام ورزید، هدایت یافته اما از ایده آل فاصله گرفته است زیرا در بحث مجاهدت با ظلم سستی کرده است. اینجا یک ایده آل وجود دارد که اگرحسین را عین ایده آل نپنداریم اما نزدیک ترین فرد در عصر خود به آن ایده آل است.

مهدی منفعل نیست!

ضمنا لازمست یادآوری کنم که مطمئن باشید هر روزه امام زمان در حال آموزش برخی از طالبان دانش است. شک نکنید که او امروز کلاس های درسی دارد، شک نکنید که او در هاله ی نور منفعلانه ننشسته بلکه در متن جامعه در حال تربیت شاگردانی فرهنگ ساز است. به این موضوع لحظه ای شک نکنید. زیرا اگر انفعال و عدم تولید اندیشه و فرهنگ جایز بود، امامان پیشین نیز چنین می کردند اما آنان همواره حضور فعال داشته اند و به تربیت شاگردان و تولید اندیشه و فرهنگ می پرداخته اند. پس مهدی نز چنین می کند اما مثل قدیم مورد توجه مردم نیست زیرا مردم درگیر خود شده اند. البته باز هم میگویم که هر کسی ادعای دانش آموختگی از مکتب آن حضرت را کرد باور نکنید ( همان بحث جهالت و مفهوم مهدی ).

نتیجه گیری

وجود مهدی به عنوان نماد این جنبش همیشگی، به عنوان یک ایده آل زمانی ( ایده آلی برای تمامی سالهای امامتش ) در بحث هدایت یافتگی ( چه در بعد دینی و فردی و چه در بعد اجتماعی ) و با توجه به اتصال مستقیم با جریان هدایت، وجودش لازم و حتی حیاتی است. زیرا اگر فردی از دل جریان اصلی هدایت نباشد، هیچ تضمینی بر انحراف جنبش و مکتب در بستر تاریخ نیست. در ضمن باید فراموش نکرد که او فردی منفعل نیست و بیشتر از همه نگران این است که این جنبش و مکتب در راه راستین خود حرکت کند و به هدفش که سعادت بشریت در تمامی ابعاد است، برسد. اینجاست که هر ضمیر حقیقت جو و پاکی گرایش دارد که هم قصه مهدی باشد و عضوی از این جنبش!

در مورد اینکه آیا توجیه دارد که فردی این همه سال طول عمر داشته باشد و بحث های طبیعی و فیزیکی آن، بسیار سخن گفته اند و با اندکی جستجو دلایل کافی را خواهید یافت. در ضمن به همه دوستان توصیه می کنم که کتاب » انتظار، مکتب اعتراض» از دکتر شریعتی را مطالعه بفرمایند. ( برای تهیه نسخه پی دی اف آن بر روی این لینک کلیک کنید )

مطالب مرتبط:

مشکوه و مهدی

شور و شعور

حکایت ذغال گداخته و مهدی موعود

پی نوشت: امروز پنج شنبه است و رایج است شب های پنج شنبه با خواندن دعای کمیل و به یاد چاه و علی، قلب و دیده را با جهان بینی متعالی روشن کنند. بهمین خاطر مناجاتی در مسجد شهر فاو را که پس از عملیات والفجر 8 صورت گرفت را برایتان درج میکنم.

در ظلمت شب سیر سماوات خوش است // در خلوت شب بزم مناجات خوش است

اندر دل شب ز دل بر آوردن آه // در بارگه قاضی حاجات خوش است

لینک دانلود مناجات مسجد فاو-منبع: آواز اصیل ایرانی

پی نوشت دوم: از آنجا که در قسمت هایی از این پست نارسایی هایی موجود بود و باتوجه به برخی سوالات این پی نوشت نسخه تکمیلی این پست خواهد بود:

مبارزه طلبی در برابر دیگر تئوری ها

بنده قصد دارم بگویم وقتی امروز هر کس بر اساس مرام و مسلکش دنبال این است که یک جنبش انقلابی و رو به جلو بسازد و بر همان اساس برای جنبش خود سلسله آرمانهایی را تبیین می کند، در این میان واقعیتی به این ژرفا و با این ابعاد وسیع، آیا توانایی رقابت با انواع «ایسم» ها را ندارد؟ آیا مفهوم انتظار، آیا امید به ظهور مهدی و آرمان شهری مبتنی بر یگانه پرستی از انقلاب جهانی کومنیسم وکارگری و آرمان های مارکسیست ها سطح پایین تر است؟ آیا این انصاف است که ما این حرکت و جنبش انتظار را به این روشنی و زیبایی رد کنیم؟ مفهوم انتظار آنقدر پتانسیل دارد که چه ازنظر تئوریک و چه در عمل در مقابل بسیاری از «ایسم» ها قد علم کند.

حال باز شاید بگویید حضورش چه تاثیری دارد و ما میتوانیم همان اصول را از گذشتگان وام بگیریم. حضورش اولا به طور مستقیم و به واسطه فعالیتهای شخص خودش موجب تغییراتی می شود و شک نکنید که این قضیه هر روز در حال رخ دادن است و ایشان بسیار در رسیدن به آرمان ها در تلاش هستند. در ثانی حضورش به طور غیر مستقیم انگیزه ای برای تغییر و بهتر شدن فردی و همچنین امید به ایجاد آرمان شهری با پیش فرض هایی الهی را زنده نگه می دارد.

حال تصور می کنیم بدون وجود او چه می شود؟

در این صورت اگر که دین دار نباشیم، می رویم زیر بلیط یکی از «ایسم» ها و سخنان آن را هر گونه که باشد می پذیریم و هر وقت هم گند سخنان شان در آمد یکی دیگر می آید و یک «ایسم» دیگر تحویل مان می دهد در واقع ابتکار عملی نداریم و حتی اگر نظریه ای هم از خودمان ارائه دهیم باز هم مبتنی بر مفروضات آنان است. اگر دین دار باشیم و به دنبال مدل های مبتنی بر باور های دینی برویم باید برای جنبش ها به سوی امامان پیشین و یا پیامبران خواهیم رفت، در این صورت اولین نقد بر ما این است که کسی که به یک انسان که سالها قبل زیسته است اعتقاد دارد و ایده آلش را بر اساس آن بنا می کند چگونه می تواند حرف جدیدی داشته باشد و در ضمن چون آرمان خاصی هم در نگاه دینی بدون قبول این واقعیت متصور نیست پس بی انگیزگی بالا میگیرد و دوباره ما را از نظری تئوری و عملی به زیر بلیط خود می برند.

آرمان دینی

اما نسخه تکمیلی این است که بگوییم ایده آل ما زنده است و برای رسیدن به آرمانهایی که با حضور وی به ثمر می رسد هر روز کوشا هستیم و هر روز اندیشه زایی و تئوری سازی می کنیم. انگیزه ها هر روز زنده می شود و در واقع این روز جمعه یک نوع تلاش هفتگی و انگیزه برای تلاش در طول هفته است تا جمعه ای برسد که تمامی زحمات به بار نشیند. پس اگر وی نباشد و یا از افکارمان حذف کنیم ( که متاسفانه در جامعه ما بر خلاف اینکه ادعای مهدی باوری دارند، دقیقا همین اتفاق افتاده است )، دچار یک نوع بی انگیزگی بالاخص از نوع دینی می شویم و آرمانهای الهی به کل فراموش می شود و این می شود که آماده هر گونه استعمار فرهنگی می شویم و گمشتگی ها و دردهایمان را در «ایسم» ها به دنبال درمان می گردیم. در ضمن استعمار فرهنگی فقط سرآغازی برای استعمار سیاسی، اجتماعی و مالی است. بهر حال هر استعماری را استحماری می طلبد. نمونه اش هم اعراب حوزه خلیج فارس هستند. البته اگر کسی به دین اعتقاد نداشته باشد اساسا دیگر این استدلالات بی معنی است و فقط زمانی اینها معنی پیدا می کند که دین برایت مهم باشد و راه سعادت را دین داری فرض کنید.

پیش از تحریر: این متن احتمالا طولانی خواهد شد، اما اگر هنوز احساس مسئولیتی نسبت به دین و باورهایتان دارید، حتما تا انتها بخوانیدش! در ضمن بخاطر حقایقی که در این پست گفته ام و اهمیت شان از نظر خودم، در صورت استقبال نشدن از این پست ( زیرا یک پست ساده نیست بالاخص پاراگراف آخر آن که نماینده ی یک فرهنگ است)، دیگر بلاگری نخواهم کرد. زیرا برآیند تمامی اهداف و اندیشه هایم در این پست خلاصه شده است.

تفسیر این حدیث چیست؟

« در آخر الزمان نگهداری دین مانند نگه داشتن ذغال گداخته در کف دست است! »

بسیار از شما فکر می کنید که تفسیر این حدیث آن است که در دوره غیبت، آنقدر فسق و فجور زیاد می شود و آنقدر فساد و خونریزی می شود که دیگر موقع رسیدن منجی است. اما من کاملا با این نظر که بسیار هم جای افتاده مخالفم. زیرا اگر امروز را آخرالزمان بدانیم که خیلی ها هم بر این باورند، دیگر نه مثل قدیم خون ریزی داریم و نه مثل دوران اقوام پیشین با توجه به وصف قرآن و دیگر کتب، فسق و فجور! در کل در این ابعاد بسیار پیشرفته تر و موفق تر از اقوام پیشین بوده ایم. امروز اگر دیکتاتوری در برخی ممالک داریم اما هرگز حاکمینی چون فرعون و نمرود بر زمین وجود ندارد. اگر امروز کشتار مردم غزه و فلسطین را داریم اما هرگز جنگ های ماراتنی باستان که بسیار پر تلفات تر بوده است را نداریم. پس با دیدن یک ارتباط دختر و پسر در جامعه کنونی ( که کمی بی پروا شده )، نتیجه نگیرید که آخرالزمان شده زیرا در قبایل باستان چیزی به نام ازدواج مرسوم نبوده و همه در جامعه کمون از آن هم بوده اند. چرا آن تاریخ ها و مواقع را آخرالزمان لقب نداده اند ولی امروز را آخرالزمان نامیده اند؟ چرا درآن تواریخ حفظ دین مانند ذغال گداخته در کف دست نبود اما امروز هست؟ این ذغال گداخته چیست که در کف دست ما قرار است بنشیند و ما نتوانیم حفظش کنیم؟

تا  به حال دقت کرده اید که چرا بسیاری از کسانی که در قرون پیشین زیسته اند و از دانشمندان و اندیشمندان عصر خود بوده اند و در عین حال اصلا به کلام خلق و حاکمان کاری نداشته اند و معیار شان فقط حقیقت بوده است و در واقع بسیار دید باز و فارغ از تعصبی داشته اند، هیچ یک با شبهاتی که ما امروز مواجه هستیم، مواجه نیستند؟ شاید اولین پاسخ و همچنین احمقانه ترینش این باشد که آنان علمشان ضعیف بوده و قدرت تحلیل درستی نداشته اند. اما آیا مولوی و حافظ که پس از این همه قرن هنوز نگاهشان به زندگی، از رونق نیافتاده و اتفاقا بیش از پیش هم مورد توجه قرار گرفته اند ( در بسیاری از دانشگاه ها کلام مولوی را بر روی در و دیوار آنجا نگاشته اند و یا برخی کشیش ها هستند که در کنار کتاب مقدس، همیشه مثنوی معنوی نگه می دارند )، بی علم بوده اند و ما که معیار حق و باطل مان منبی بر برخی کتب و سایت و شبکه است، با علم هستیم؟ تا به حال به این فکر کرده اید که آیا مولوی و عطار هم به خونخواری و بالهوسی محمد و علی شک کرده اند؟ اگر شک کرده اند پس چرا آنقدر در مدح اینان سروده اند؟ پاسخ چیست؟ کسانی که تمامی منزلت های اجتماعی شان را زمین گذاردند و نیش زبان مردم را بخاطر عقایدشان تحمل کردند و حتی مثل حسین بن حلّاج گردن به دار سپردند، چرا نباید به کل دین و انبیا شک نکنند؟ آنان که بخاطر انا الحق گفتن آبرو و جان دادند پس چرا برای رد دین و پیامبرش این کار را نکردند؟ شک نکنید که اگر مطمئن بودند این دین کژی و ناراستی دارد، بی تعصب و هیچ واهمه ای بار دیگر قد علم می کردند و حرفی که از نظرشان بر حق بود، به گوش مردم می رساندند. اما  در طول تاریخ فقط چند تن به انکار قرآن و محمد و خدایش به پا خواستند که آنان نیز ادله ی روشنی ارائه ندادند و در ضمن تنها افتخارشان نیز همین انکار دین بوده و هیچ دانش و حکمت خاصی مضاف بر این عقیده باقی نگذاشته اند، چه در همین حالا هم که بازار دین ستیزی و بالاخص اسلام ستیزی داغ است، فقط می گویند که این دین و آیین ایراد دارد و چیزی برای عرضه ندارند، که اگر هم اندکی دارند، ریشه در باستان دارد که حتی آن عقاید باستانی نیز بسیار قابل نقد و خلل پذیر است. حال برمی گردیم به این سوال که چرا مولوی محمد را انکار نکرد؟ زیرا وی وقتی قرآن و احادیث را می خواند، آنقدر در آنها حکمت می دید که هرگونه احتمال روش و منش ضد انسانی را از ذهنش بیرون می کرد. یعنی باور کرده بود کسی که این حکمت ها و ژرف اندیشی ها را ارائه می دهد، نمی تواند خود فردی ناپاک باشد و خونریز و بوالهوس! آیا شما اگر از یک چاه، آبی زلال و پاک بنوشید و با آن آب بسیار پر نشاط و طراوت شوید، باز هم لازمست که از چاه پایین روید و مستقیما و از نزدیک، آب چاه را بنوشید و بیازمایید؟ هرگز چنین نخواهید کرد. فقط افرادی به کنکاش تاریخ و زیر و رو کردن وقایع دست می زنند که نتوانسته اند آن حکمت زلال را بنوشند. همان طور که به محمد و علی شک می برید کافیست این نگاه مثبت شما نسبت به کوروش نیز عوض شود واین بار تاریخ را برای کوروش کنکاش و زیر و رو کنید، در آن موقع است که چه بسا حقایقی بیابید که شما را از قوم آریایی و از پشت کوروش بودن تان نیز نومید کند. این نکته بسیار ظریف است که باید ازتمامی مکذبین پرسید. آیا شما به همان اندازه که به سیره  و منش و روش محمد در تاریخ پرداخته اید و آنان را تفسیر به راءی کرده اید و به قول خودتان از وی متنفر گشته اید، به همان اندازه در مورد کوروش و قوم آریا خوانده اید که این چنین نسبت به آنها فخر می کنید و خود را مرهون شان یافته اید؟ باور کنید هر که این سوال را آری گوید، دروغ گفته است.

و دلیل دوم اینکه قدما، اسیر شبهات امروزی ما نشده اند در این است که ما بیش از اندازه اعتماد به تاریخ و مورخین داریم. تمامی مکذبین برای تکذیب آیین اسلام و به قول عوامانه اش، سوتی گرفتن از این دین و پیامبرش به تاریخ طبری و تفاسیر واقدی مراجعه می کنند. یک سوال از تمامی این خردورزان؟ محمد بن جریر طبری و محمد بن عمر واقدی در چه سالهایی می زیستند؟ آیا کسی می تواند وقایعی را تشریح کند که سه قرن پیش اتفاق افتاده ولی اندکی دچار اشتباه و یا برداشتی برخاسته از اندیشه و باورهای خویش و رایج زمان خود، نشود؟ این در حالیست که دوستان سند شناس اسلامی به بسیاری از شبهاتی که مستخرج از این کتب است نقد وارد کرده اند و عدم تطابق اخبارها را گزارش داده اند. در اینجاست که امثال مولوی که حکمت های جاری از احادیث و قرآن سیراب شان کرده، لحظه ای تردید نمی کنند و با کمال اطمینان می گویند که مولف فلان تاریخ یا تفسیر دچار اشتباه شده است اما انسان قرن بیست و یکم که خود را در اوج علم و اطلاعات می داند، لحظه ای این احتمال را در ذهنش مرور نمی کند و سریعا حکم بر بطلان دین می دهد.

اما برگردیم به حدیث ابتدایی؛ نفسیر بنده از ذغال گداخته، موارد مذکور در بند ابتدایی متن نیست ( در آنجا دلایل رد آنان را ذکر کرده ام ). ذغال گداخته همین سطحی نگری و تردید ها و شبهات است که روز به روز بیشتر می شود و در مقابل به جای آنکه باقرالعلوم و جعفر صادق ظهور کند، شعیب بن صالح و هاله نور و موشک سجیل ظهور می کند! دارند فرهنگ مار ا نابود می کنند، آقای منتظر مهدی با کمونیست ِ آمریکای لاتینی، در حرم رضا جلسه سیاسی برگزار میکند و با مورالس یک دست فوتسال قربت الی الله! امروز برادر ارزشی وبلاگ مرا در عرض یک ثانیه فیلتر می کند اما حوصله ندارد چند دقیقه در روز تفسیر المیزان را بخواند و ببیند چگونه باید عرضه شود که جوان باورش بدارد. امروز آخوند و طلبه بالای منبر و در مدرسه علمیه فقط از ولایت مطلقه فقیه و فتنه و دفع فتنه می گوید و یا نهایتا نحوه ی غسل، اما کجاست آنکه برود شبانه روز چشمان را از فرط تاریخ و تفسیر خواندن سرخ و بی خواب کند تا شبهه ای را مردود کند؟ مهدی بیاید مرزهای اسلام گسترده شود یا بیاید برای گسترش فرهنگ اسلام؟ اسلام یک مفهوم فرهنگی است یا تفسیر موشک و شمشیر؟ هیهات! هیهات! کسی که بالای وبلاگش «اللهم عجل لولیک الفرج» می نویسد و یا پشت ماشینش با ائمه سلام علیک می کند، شیعه نیست! منتظر مهدی نیست! منتظر مهدی در ابتدا خود یک مهدی است! خود یک مهدیه است!کسی که هدایتگر است، اهل کتاب و فرهنگ و قلم است نه اهل باتوم و بگیر ببند و فحاشی! اوباش نمی توانند منتظر مهدی باشند! دل مهدی خون است که در میان منتظرانش یک منتظر ندارد! همه می گویند مهدی بیا تا شبهات برطرف شود! این غلط است! این انحراف است! وظیفه من و تو است که شبهات را برطرف کنیم تا مهدی وقتی می آید دوباره سرش را نبرّند و نبرّیم! تا دوباره همه سکوت نکنیم! امروز وظیفه من است که آنقدر روشنگری کنم و آنقدر ببارم تا تمام زمین سبز شود و آنقدر آب شوم تا همه جا را شمع وار روشن کنم! مهدی با گریه های شب جمعه ی من و تو نمی آید با آگاهی بخشی کل هفته ی من و توست که ظهورش نزدیک می شود. مهدی زرادخانه و سرباز نمی خواهد، وزرات اطلاعات نمی خواهد، مهدی یک اندیشمند و دانشمند می خواهد! آتش گداخته اینست! آنان که شب ها بیدار می شوید و نماز شب به جا می آورید، امشب راحت بخوابید اما قبل از خواب یک جمله ی قرآن را خودتان به زیبایی تفسیر کنید! فرهنگ بسازید! مولّد باشید! مصرف کنندگی بس است! چهارده قرن مصرف کردند امروز باید دوباره تولید کرد!

مخلص کلام:

منتظران مهدی، خودشان به تنهایی یک مهدی هستند و یا مهدیه!

پی نوشت: همگنانی که علاقه دارند در راستای متن فوق فعالیت های بیشتری داشته باشند، از نگاشته هایی که از نظر خودشان ارزشمند است، حمایت کرده و با ارسال آنها از طریق ایمیل به دوستان شان و یا اشتراک گذاری آنها در شبکه های اجتماعی، در جهت روشنگری یاری رسان باشند.

احتمالا بسیاری از شما مستند » راز » ( The Secret ) را دیده اید و یا کتابش را خوانده اید. برخی به شدت به آن باور دارند و تک تک نصایح و آموزه های آن را به کار می بندند. نگارنده ی آن، می گوید این روشی است که افراد موفق ِ قبل از ما و یا معاصر ما، مثل پلاتو، انیشتین، بتهوون، داوینچی و … آن را پیش گرفته اند و راز موفقیت شان نیز در همین روش بوده است. شما نیز هرگز نمی گویید که باید برایتان به طور منطقی اثبات شود که آیا این چیزی که آنرا «راز» نامیده اند، واقعا در حقیقت وجود دارد یا نه؟ بلکه آنرا بدون هیچ پیش داوری باور و سپس امتحان می کنید هر چند که شاید در ابتدا غیر قابل باور و اعتماد باشد. به آن عبارات و جملات اعتماد می کنید که اگر باورشان نداشته باشید، هرگز حاضر نخواهید بود امتحانشان کنید. حال بنده برای شما یک پیشنهاد دارم. این دو خط سبز شده ومتن زیرش را به دقت بخوانید و در انجام آن کمال اهتمام را داشته باشید.

»»

کسى که نهان خود را اصلاح کند، خدا آشکار او را نيکو گرداند، و کسى که براى دين خود کار کند، خدا دنياى او را کفايت فرمايد، و کسى که ميان خود و خدا را نيکو گرداند، خدا ميان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.

««

فقط یکبار! فقط یکبار با تمام وجود این عبارات را باور کن و سعی کن آن را با کمال دقت انجام دهی. باید یاد بگیریم تا وقتی که کاری را انجام نداده ایم، نمی توانیم در موردش پیش داوری کنیم. همان طور که هزاران بار کتابهایی همچو راز یا  کتابهای روان شناسان مختلف را برای بهتر شدن اوضاع مان خوانده ایم و در انجام سفارشات آنها تمام دقت و ظرافت را به خرج داده ایم، یکبار هم با تمام وجود عامل این فرمان ها باشیم.

سعی کن هر روز با انرژی بیشتر و باور عمیق تر، پیش از طلوع برخیزی و تمام تلاشت را انجام بده تا خدای خود را پیدا کنی، خدایی که تمامی نداشته هایت را با وجود آن داشته می یابی و باور کن که اگر با او روابطت اصلاح شود، دیگر لازم نیست با هزاران هزار پارامتر جاری در هستی خود را هماهنگ کنی! با او هماهنگ باش، تا دنیا با تمام پارامترهایش خود را با تو هماهنگ کند. زیرا تمام هستی زیر مجموعه ای از اوست و اگر تو با عاملی خارج از این مجموعه تعامل داشته باشی، ناخودآگاه ماهیتت فراهستی می شود و قادر به کنترل زیر مجموعه ها خواهی شد.

فکر کن این دو خط نوشته هم جزئی از کتاب راز است و بدون اینکه بدانی، گوینده ی آن کیست انجامش دهی.

کار نداشته باش که این روش را قبلا اعراب بادیه نشین انجام داده اند و یا برای چندین قرن پیش است، فکر کن این روش را اولین کسی که در حال انجامش هست، تو هستی! سعی کن این بار با تمام وجود امتحانش کنی!

ببین بعد یک مدت چه میبینی! چشمهایت را بشوی و این کار را با اخلاص انجام بده!

چندین ماه است که یوگا و انواع مدیتیشن را تجربه کرده ای، سعی کرده ای نظرات فلان کارشناسان را مو به مو انجام دهی. حال چهل روز قبل از طلوع آفتاب برخیز و چند دقیقه با یک نفر که خیلی ها وجودش را باور دارند، صحبت کن. فقط قول بده  واقعا به این رازها توجه کنی و باورشان کنی!

دین فقط تئوری نیست بلکه عملی ( practical )  است. همان طور که ابتدا باید به یک متخصص ارتوپد اعتماد می کنی و تمرین هایش را در جهت بهبود یابی ات، باور داری و نسبت به تاثیر آن تمرینات مطمئن هستی و همان طور که یک ارتوپدیست گهگاه برایت تمرینات سنگین تجویز میکند طوری که تاب انجامش را نداری و درنهایت عضله ی تو را دوباره قوی و آماده می کند، در حالیکه شاید در روز اول نتوانی حتی یک گام برداری، دین نیز شاید در ابتدا کمی برای تو سخت باشد، اما به این متخصص اعتماد کن.

این سخنان را نیز مانند سخنان Rhonda Byrne باور کن! فکر کن این جلد دوم کتاب راز است!  باور کن و با تمام وجود سعی کن بر آن همت گماری! نتیجه اش را شک نکن که خواهی یافت!


با تذکر دوستان متوجه شدم در نگارش این مطلب بیش از حد تندروی کرده ام، به همین خاطر از همگی عذرخواهی می کنم.

امروز، ششم آبان، سالروز ولادت یگانه منجی ممه ایّت و احیا کننده باتوم و کهریزک، دکتر آ سید محمود احمدی نژاد ( بسیجیان بخوانند «شعیب بن صالح» ) می باشد. این فرخنده روز را به تمامی یارانه باوران و رایانه طلبان ( منظور از رایانه همان یارانه است اما ما رو حرف امام جمعه ی فرهیخته ی تهران حرف نمی زنیم)، از جمله مردم شریف و انقلابی کومور، لبنان، فلسطین، آمریکای لاتین، چین و انگلستان ( جزیره ای است در غرب آفریقا ) تبریک و تعزیت می گوییم و آرزو داریم هر چه خاک اوست، بقای عمر ایشان باشد.

اخبار متناقضی از نحوه تولد ایشان گزارش شده است. در اینجا به نقل معتبر ترین آنها، که از رحیم المشاء ( از دانشمندان معاصر است ) روایت شده است، بسنده می کنیم. رحیم المشاء پیرامون این رخداد چنین سخن می راند:

« همی به حومه ی گرمسار نزدیک گشته بودمی که ناگه هاله های نوری بدیدم که سراسر شهر را فرو گرفتندی و همچو دیسکو های LA درخشندگی همی کردندی. مرا شگفتی بودندی که در آن دم، دوگان دوگان چهارپایان رمیده و به جفت گیری بیافتادندی. عرعر خران و قاطران حکایت از رخداد مهمی می کردندی. در گرماگرم مکاشفه و مشاهده ی صحنه ای از مقاربت مرغ و خروسان بودمی که یک باره خویشتن را در آغوش یک شیخ بسیار پشمینه مو و زشت رو بیافتمی. از وی سبب هم آغوشی را سائل گشتمی. وی پاسخ همی داد، آن صحنه مثبت هجده بودندی و فیلتر شدندی و من پیوند پیشنهادی بودمی. کارت بسیج فعال گرو نهادمی و خویشتن را از وی رهانیدمی. بر رخش بی آر تی شدمی و تا به بارگاه آ سید محمود بی درنگ تاختن کردمی. در آنجا کودکی بازیگوش دیدمی که بی وقفه سخن می رانندی، بسیار از ممه می گفتندی و مردم به سخنان وی بسیار بخندیدنی. مقربین کودک، جملگی نشئه ی مشربه ای به نام ساندیس بودندی و جامه شخصی پوشندی و دمادم اسلحه ای باتوم نام، از نیام برون آوردندی و بر فرق کوی نشینان کوفتندی. لیک جرگه ای از آنان که عنان اختیار از کف بدادنی، در طویله ی دربار، محبسه ای به نام کهریزک مهیا ساختندی و شیشه هایی در پاره ای فرو کردندی. یک تن از مقربین کوچکوف بودندی که بر لقب پفیوزالدوله شهره گشتندی. وی هر آنکس به گفتار کودک نمی خندندی، عتاب کردندی و وی را منافق نام همی نهادندی. من نیز جرعه ای از آن مشربه بنوشندی و زان پس مرید کودک گشتمی.»

بر روی عکس کلیک کنید تا اسناد گنده شود

 

این عکس مربوط به حوادث پیرامون 18 تیر سال 78 می باشد

آدرس بعدی من:

http://pedrambarani2.wordpress.com

البته اگر مشترک این وب شوید، دیگر نیازی نیست که آدرس را عوض کنم و از طریق ایمیل کارها صورت می گیرد!

دیشب حدود ساعت 22 به وقت تهران، وبلاگ بنده مورد هجوم عده ای کاسه لیس جیره خوار واقع شد. این افراد که امروز به نام ولایت جنایت می کنند، در سالهای نه چندان دورتر به نام ملیّت و سلطنت، خون مردم را در شیشه می کردند. در واقع اینان بنده ی پول هستند و از هر دو جهان آزادند!

آنان که به یک نظر وب ما را فیلتر کنند // اگر خودمان را بیابند با شیشه نوشابه پذیرش کنند!

البته این فیلترینگ باعث شد هر گونه ارتباط من با قوم الظالمین نفی شود و همه باور کنند که من نیز مثل بقیه هستم. با توجه به اینکه وبلاگ قبلی خیلی خوب جا افتاده بود و در بسیاری از موتورهای جستجو، برای برخی واژگان خاص، در اولین لینک های پیشنهادی بود، این فرومایگان طاقت دیدن نداشتند. هر چند آمار 235 نفر آنلاین در هفته ی پیشین نیز ( که یک رکورد برای بنده بود )، در این اتفاق بی تاثیر نبود. نا گفته نماند که اشتراک گذاری وسیع پست ها در شبکه های اجتماعی نیز در این مدت اوج گرفته بود که از تمامی همگنان بابت این حمایت، سپاسگزارم.

از تمامی همگنان درخواست می کنم، آدرس جدید را در قسمت پیوند وبلاگ خود درج کنند. همچنین برای اینکه برای بنده تغییر مجدد آدرس در صورت فیلترینگ های بعدی ( که اصلا دور از ذهن نیست ) بسیار پر مشقت است ( بدلیل حجم بالای فابل های موجود در پست ها و تعداد زیاد پست ها و سرعت پایین آپلودینگ و دانلودینگ )، تقاضا دارم که جعبه دوم قسمت پایین نظرات ( که عنوانش «

با سپاس فراوان از تمامی همگنان نیک

پدرام بارانی

تا اوین هست می نویسم؛ روزی نخواهم نوشت که یا اوین دیگر نیست یا من نیز در اوین هستم!

اگر قرار است خفه مان کنند، بهتر است آنان این کار را بکنند نه خودمان!